علیرضا

درد بزرگیست که ندانی چطور میشود دیگران را خوشحال کرد و درد بزرگتریست که ندانند چطور خوشحال میشوی،

یک درد که از عدم آگاهی و شناخت و شاید همدل نبودن یا چه میدانم، _نداشتن دغدغه و خودخواهی و یا فقر چه مادی و چه فرهنگی_ ریشه میگیرد.

همان چیزی که باعث میشود به هدیه روز مرد همیشه دید طنز داشت و بگویی زن ها فقط با طلا خوشحال میشوند!

همان درد فراموش شده که اهمیتی ندارد، همان دردی که مارا بی اهمیت نشان میدهد در برابر دیگرانی که برای ما همه چیز هستند، یک گیجی مفرط پشت انتظاری که از ما دارند و شاید هم نه!

خیلی مهم است که درک کنیم علایق دیگران را و اگر میدانستیم چطور میشود خوشحالشان کرد دیگر کار تمام بود، دیگر هیچ بحث و جدلی نمیماند!

ﻳﻪ ﻛﺘﺎﺑﻴﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻗﺪﺭﺕ ، ﻛﻪ اﺻﻼ ﺗﻮ ﻓﺎﺯ ﻛﺘﺎﺑﻬﺎﻱ ﺟﺎﺩﻭﻱ ﻛﺎﻣﻴﺎﺑﻲ و اﮊﺩﻫﺎﻱ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻴﺪاﺭ ﻛﻨﻴﻦ و ﻏﻮﺭﺑﺎﻗﻪ اﺗﻮ ﻗﻮﺭﺕ ﺑﺪﻩ ﻧﻴﺴﺖ ، ﺑﻠﻜﻪ ﺭاﻫﻬﺎﻱ ﺳﺎﺩﻩ و اﻟﺒﺘﻪ اﻛﺜﺮا ﻏﻴﺮاﺧﻼﻗﻲ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺭ ﺭﻭاﺑﻄ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺫﻛﺮ ﻣﺜﻞ و ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺑﻴﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ ، ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ اﻭﻟﺸﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﻛﻪ اﺩﻋﺎﻱ اﺧﻼﻕ ﻣﺪاﺭﻱ ﻧﺪاﺭﻩ ، ﺣﺎﻻ ﺑﮕﺬﺭﻳﻢ ﻳﻜﻲ اﺯ ﻗﺎﻧﻮﻧﺎﺵ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ، ﻃﺮﻑ ﺣﺴﺎﺑﺘﻮ ﺑﺸﻨﺎﺱ ، ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ اﺵ ﺗﺤﻘﻴﻖ ﻛﻦ ، ﺭﻭﺵ ﻭﻗﺖ ﺑﺬاﺭ و ﺗﺤﻠﻴﻠﺶ ﻛﻦ ، اﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﮕﺬاﺭﻳﺪ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﻭش ﻭﻗﺖ ﮔﺬاﺷﺘﻲ ، ﺗﻆﺎﻫﺮ ﻛﻦ ﻭاﺳﺖ اﻫﻤﻴﺘﻲ ﻧﺪاﺭﻩ ، و ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﻭ ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺭا و ﺳﺎﺩﻩ و ﺩﺭ ﻛﻤﺘﺮﻳﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻤﻜﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﺵ ﻓﻬﻤﻴﺪﻱ ، ﺣﺎﻻ مرتضی برای تمثیل و خرفهمی ما ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻋﻴﻦ اﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻧﻮ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﺭاﻳﺶ ﺩﺧﺘﺮا ﮔﻔﺖ ، اﺳﺎﺳﺎ ! ﺁﺭاﻳﺸﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﺑﻴﺎﺩ ، ﺣﺎﺻﻞ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺯﻣﺎﻧﻪ ، بدرد نمیخوره . 

مرتضی میگفت شب یلدا یادته؟ گفتم فیلمش؟ نگام کرد، مکث کرد، گفتم خوب؟ گفت یه تیکه اش بود، زنه به مرده میگفت بذار گذشته حسابی اذیتت کنه، ولی آروم باش، آروم تحمل کن، برو تو گذشته، مرور کن، انقدر مرور کن، که خسته بشی، بعد که حسابی خسته شدی، میرسی یه جایی که دیگه بهش فکر نمیکنی.

اونجا جاییه که پرونده بسته میشه، ازونجا به بعد دیگه تو نیستی که تو گذشته سرک میکشی، این گذشته است که هر از چند وقت سرک میکشه!

گفتم خوب؟ گفت یه فیلمم بود، همون یارو رز تو تایتانیک بازی کرده بود، گفتم تایتانیک؟ گفت نه، ولی دختره همون بود، گفتم خوب؟ گفت یه جاش بود میگفت بعضی چیزا هست ، مثل یه تیکه سنگ کوچولوعه تو کفشت، یا شایدم تو جیبت.

مصطفی گفت مهندس سنگ کوچیک تو کفش، یا تو جیب خیلی فرق میکنه ها، کدومش بالاخره؟ 

مرتضی گفت من دارم ماه رو نشونت میدم با انگشتم، تو یه جای اینکه به مسیر انگشت من نگاه کنی، زل زدی به نوک انگشتم، درگیر جزئیات نشو، حکمت رو دریاب!

گفتیم خوب؟ گفت آره میگفت مثل یه تیکه سنگه، وقتی آروم راه میری، اذیتت میکنه، حضورشو حس میکنی، وقتی تندتر قدم میزنی، درگیر که میشی، بعد از یه مدت میبینی دیگه اذیتت نمیکنه، اصلا یادت میره، با خودت میگی حتما افتاده، بعد یه جا که آروم گرفتی، میبینی دوباره انگار هست اون سنگ ریزه هه!

گفتیم خوب؟ گفت یه متنی بود، درباره افسردگی، گفتم خوب؟ گفت میگفت افسردگی برخلاف اسمش، اصلا یه موجود آروم نیست، یه غولیه که نشسته رو شونه هات، موجود موذی ای هم هست، گردنتو فشار میده، انگار نتونی نفس بکشی، تو همون فازی که به طرف گفتن توصیف کن افسردگیتو، گفت انگار داری غرق میشی، نفس نمیتونی بکشی، ولی آبی در کار نیست، تو همین هوای دور و برت داری غرق میشی، گفتیم خوب؟ گفت آره، میگفت گاهی گردنتو ول میکنه، واسه لحظاتی، وسط پیاده رو که داری قدم میزنی، حس میکنی همه چیز درست شده، حس میکنی واسه همیشه از دستش رها شدی، تا اینکه دوباره سر چهارراه که رسیدی، میبینی دوباره گردنتو گرفته.

گفتیم خوب؟ گفت جالب نیست؟ گفتیم چی؟ سه تا آدم مختلف، سه تا روایت مشابه رو با ادبیات متفاوت، از یه مفاهیم شبیه به هم توصیف کردن، مصطفی گفت تلخ شدی مهندس، مرتضی گفت زندگی بالا داره، پایین داره، بعد خندید، دستشو آورد پایین حدودای کمرش، گفت وسط داره، ایف یو نو وات آی مین، مصطفی گفت همه چیز رو باید به وسط تنه ربط بدیا، مرتضی خندید، از ته دل خندید، من هم خندیدم، مصطفی هم خندید !

تنها دلیلی که خوشحالم مونث نیستم، اینه که مونثات، موجودات جالب، هیجان انگیز، اعصاب خوردکن و قابل اکتشافی هستن، ولی ماها خیلی ساده و کسل کننده ایم

تضاد جالبی بود که معلم ورزش معتاد بود و بداخلاق ترین معلم مدرسه، اما بازهم کسی از دیدنش ناراحت نمیشد و برعکس بال بال میزدند برای دیدنش!

تضاد جالبی بود که بغال کوچه مان همیشه شماره بزرگترین جایزه بادکنک شانسی را از بسته اش در میاورد و بزرگترین بادکنک شانسی اش را به پسر پولدار محل میفروخت اما باز هم از پول خوراکیمان میزدیم تا شانسمان را امتحان کنیم! 

تضاد جالبی بود که ما را دوست نداشتند اما پرپر میزدیم برای دیدنشان، برای حضورشان حتی مجازی، برای شده حتی یک لایک!

تضاد جالبی بود که ما بودیم برای دیدنشان و آنها بودند برای به رخ کشیدنمان!

تضاد جالبی بود که ما عاشق خودشان بودیم و آنها عاشق پول دیگران!

تضاد جالبی بود که ... دوستش داشتیم و دوستمان نداشت!

آدم با خودش رفیق باشد خیلی خوب است.با خودش بیرون برود .با خودش دعوا کند و حتی گاهی خودش را تنبیه کند.برای خودش بلند بلند کتاب بخواند و حظ کند.گاهی برای خودش جشن بگیرد و در آخر از خودش جلوی آینه تشکر کند . آدم با خودش می تواند خیلی رفیق باشد .روی صندلی لَم بدهد و به خودش پاستیل تعارف کند . گاهی چای نبات بریزد و در بالکن روی صندلی بنشیند و چایی اش را بخورد.آدم میتواند با این کار ها « من » اش را دوست داشته باشد و قربان صدقه اش برود . همۀ این ها آدم را آماده می کند.آمادۀ برای رویارویی با چیزی به نام « تنهایی » . در تنهایی « فرد » بودن معنایی ندارد . تو خودت را داری و یک رفیقی که سال ها او را می شناسی .می دانی اخلاقش چیست و چطور باید با او رفتار کرد .امشب به روزگاری فکر کردم که سه نفر شده ایم . یعنی من ، او و دختری که شاید روزی رخ نشان دهد .