| زنده ام که روایت کنم |

سلام خوش آمدید

این عکس را برای ترامپ بفرستید و کنارش بنویسید:

- هیچوقت یک ایرانی رو تهدید نکن!

ما هر روز از این همه خطر، حادثه و چالش گذر می کنیم! ما رو از تحریم می ترسونی؟

  • ۶ نظر
  • ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۲
  • آقا علیرضا

دیشب به خواب من آمده بودی و منِ خر بیدار بودم !

  • ۵ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۹
  • آقا علیرضا

یکی از همکلاسی های دخترمون تو دانشگاه واسه دوستاش تعریف میکرد،منم چون نزدیک بودم میشنیدم ، میگفت "یه بار تو یه کوچه یه نفر دنبالم بود من هی میدویدم اون هی میدوید،آخر سر گفت وایسا حیوان میخوام ازت جلو بزنم احساس ترس نکنی!"

خنده ام گرفت. چقدر اغلب "ترس" های ما بیخود و بی جهت است و فقط برای خودمان از هر کاهی کوهی میسازیم و از هر رهگذری که پشت سر ما در حال قدم زدن است قاتل و دزد!

ما آدم ها عجیبیم ،به خاطر اینکه "جرات داشتن" یک جور خاص برایمان سنگینی میکند و دلش را نداریم که ترس را کنار گذاشته و جرات روبرو شدن را تجربه کنیم ، مجبوریم به ترس و احتیاط پناه ببریم و بترسیم از هر چیزی که بیخ گوشمان وز وز میکند تا یک آدم خَیِری پیدا شود و بگوید حیوان این چیز خاصی نبود که ازش بترسی !

  • ۴ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۰
  • آقا علیرضا
‏خیلی عجیبه. یه ربع پیش ساعت ۱۲ بود و من میخواستم بخوابم. الان ساعت۲:۱۰دقیقه‌ست و دارم سریال دانلود میکنم. حالا اینو بسط بدید به کل زندگیم. اون از اون پسر ، اونم از بابام ، اینم از خودم که ساعت ماعت کلا از دستم در رفته .

پی نوشت : چند شبه فعال نبودم ، امشب چند تا چند تا پست میفرستم :))))
پی نوشت ۲ : در مورد وضع اون پسر اشاره دارم به دو پست اخیر ، بابام پست اخیر ، خودمم همین پست :|
  • ۷ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۴
  • آقا علیرضا
وسط بحران های اون پسر بچه ، تلوزیون داشت یه مستند درباره حیوونای در معرض انقراض پخش میکرد. یه لحظه جو گرفتم رفتم رو منبر گفتم ما وظیفه داریم از حیوانات حمایت کنیم، بابا با لبخندی به پهنای صورت افزودند "منم دارم همینکارو میکنم، ماشاا... بزرگم شده!"
وی سپس دیگر چیزی نیافزود و رفت :((
  • ۸ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۰
  • آقا علیرضا
شهر پر است از ادم های خوب...
حال میخواهد ای شهر واقعی باشد یا مجازی ؛ اهالی این شهر اهل عشق و معرفتند.
سجده بر مهربانیتان بچه ها !
پی نوشت : عمل کنسل شد و به هفته بعد موکول شد ، ممنون از دعا و توجهتون ، امیداورم در امور خوب و نیک جبران کنم نه در این امور تباهی حال و سلامتی :)
  • ۵ نظر
  • ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۲
  • آقا علیرضا

  • ۷ نظر
  • ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۵
  • آقا علیرضا
من میتوانستم یک قاتل روانی بشوم. میتوانستم تیغی را روی گلویش بگذارم و به ارامی حرکت بدهم و فواره خون به بیرون را نظاره کنم. میتوانستم اصلا از پشت چاقویی را در ستون فقراتش وارد کنم و بعد با چرخشی به قلبش برسم. میتوانستم وقتی که در چشم هایم زل زده بود ماشه را بکشم و بی هیچ تردید سرش را هدف بگیرم. میتوانستم یک قصاب بشوم. یک قاتل سریالی. خفاش شب دیگری شوم.
توام میتوانستی یک نقاش شوی، یک شاعر، اگر زندگی دیگری بود اصلا پروانه شوی، چه کسی میداند، پرنده باشی، اصلا بی آزار ترین موجود، اما خب هیچ چیز سر جای خودش نیست. چه کسی باور میکند که تو قاتل شوی. بکشی مرا روزی هزار بار و به هزار روش و من روزی هزار بار برای تو شعر بگویم. چه کسی فکرش را میکرد. من شاعر قتل های سریالی تو شوم و تو فراری ترین قاتل دنیا!
چه کسی میداند سورمه ای؟
  • آقا علیرضا