هی رفیق رسیدیم به ته خط

توی خونه پشت پنجره ایستادم و شهر نگاه میکنم و فکر میکنم که چی شد و چرا به اینجا رسیدیم ، یعنی به قول یارو گفتنی میفهمم چگونه نمیفهمم چرا ؟
جنایت و مکافات های خیلی زیادی رو انجام دادیم / دادید / دادند که مجموعا باعث این شد که من مرز برای خودم مشخص کنم و عقاید خودم رو برای ماجراهای پی در پی زندگیم ترسیم کنم !
عقایدی که از شانس سیاه و نارسم همیشه زیر دست و پا بود و به زور سوار اونا بودم و نمیذاشتم که احدی بهشون نزدیک بشه و کاری خلاف اون انجام بده یا منو وادار به رد کردنش کنه .
نگاهم ریز تر میشه به یه خونه ، سرمه ای رو میبینم که خوشحاله ، این خوبه ولی کاش معادلات جوری پیش میرفت که منم هم ارز اون خوشحال باشم و بتونم شخصا باعث خوشحالیش بشم و یا اینکه بتونه شخصا باعث خوشحالیم بشه ، عشقمونم همینقدر پیچیده اس ، مثل همین جمله :)
نگاه از سرمه ای برداشتم ، سهمم ازش هیچ بود .بزور هم نمیشه که سهم گرفت ، پس نگاه بیهوده چرا ؟
برمیگردم به سمت بقیه ، مصطفی با یه لبخند کریهی به صفحه تلویزیون خیره س و کمدی میبینه ، هنوز به فکر همه چی هست الا اصل اساسی زندگی ... بقول مرتضی همیشه اسیر هرمون بوده و هست ؛ و پیشبینی من اینه که خواهد بود .
...داره نگاهم میکنه ، مثل همیشه حواسش به همه چی هست ، حتی به حال من . شرط میبندم میفهمه سرگشتگی منو ، میفهمه تمام زیر و زبر دنیامو ، مرتضاست دیگه ، هیچ چیز پنهونی ازش نداریم که !
زندگی من اینجا همین سه نفرن ، ولی خب چه میشه کرد ؟
ماجراهای واقعی زندگی من ادامه داره ؛ اینجا نه ، یه جای دیگه ! :)
هی رفیق رسیدیم به ته خط .
... پایان