علیرضا

خارج از پست

طی تحقیقاتی ثابت شده آدما هرچی خوشکل ترن دیرتر جواب مسیج میدن . من خودم همیشه بلادرنگ جواب میدم دیگه شما خودت بقیه شو حساب کن

۶ مطلب با موضوع «مرتضی» ثبت شده است

مصطفی گفت میدونی چیه ؟ 

مرتضی گفت نه نمیدونم ولی بگو که بدونم !

مصطفی ادامه داد و گفت داشتم به این فکر میکردم که  ﻧﻮﺩ و ﻧﻪ ﺩﺭﺻﺪ ﺑﺤﺚ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻳﻪ ﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺳﺎﺩﻩ و ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ اﺻﻼ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﻤﻴﺎﻥ ﻛﻪ اﺩاﻣﻪ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﻦ!

مرتضی یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و هیچی نگفت !

منم رو کردم به مصطفی و گفتم "گه نخور!"

گفت باشه و دیگه هیچی نگفت!

مرتضی اون اواخر، از آداب اجتماعی تنها چیزی که مقاومت کرده بود و نگهش داشته بود، این بود، که هرجا مینشست، گوشیشو درمیاورد به پشت میذاشت رو میز، دست نمیزد بهش !

مرتضی میگفت "وقتی همه چیز رو میذاری کنار هم ، پیشفرضت اینه که "اونم دوست داشت!" و باز دیدی مساله به غایت پیچیده است. اینبار پیشفرضت رو بذار رو اینکه "نه! اون تو رو دوست نداشت!" ؛ اگه دیدی همه چیز جور درومد، باورش کن، چند صباحی سخته، ولی نهایتا آرامش بخشه !

ﻳﻪ ﻛﺘﺎﺑﻴﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻗﺪﺭﺕ ، ﻛﻪ اﺻﻼ ﺗﻮ ﻓﺎﺯ ﻛﺘﺎﺑﻬﺎﻱ ﺟﺎﺩﻭﻱ ﻛﺎﻣﻴﺎﺑﻲ و اﮊﺩﻫﺎﻱ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻴﺪاﺭ ﻛﻨﻴﻦ و ﻏﻮﺭﺑﺎﻗﻪ اﺗﻮ ﻗﻮﺭﺕ ﺑﺪﻩ ﻧﻴﺴﺖ ، ﺑﻠﻜﻪ ﺭاﻫﻬﺎﻱ ﺳﺎﺩﻩ و اﻟﺒﺘﻪ اﻛﺜﺮا ﻏﻴﺮاﺧﻼﻗﻲ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺭ ﺭﻭاﺑﻄ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺫﻛﺮ ﻣﺜﻞ و ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺑﻴﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ ، ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ اﻭﻟﺸﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﻛﻪ اﺩﻋﺎﻱ اﺧﻼﻕ ﻣﺪاﺭﻱ ﻧﺪاﺭﻩ ، ﺣﺎﻻ ﺑﮕﺬﺭﻳﻢ ﻳﻜﻲ اﺯ ﻗﺎﻧﻮﻧﺎﺵ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ، ﻃﺮﻑ ﺣﺴﺎﺑﺘﻮ ﺑﺸﻨﺎﺱ ، ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ اﺵ ﺗﺤﻘﻴﻖ ﻛﻦ ، ﺭﻭﺵ ﻭﻗﺖ ﺑﺬاﺭ و ﺗﺤﻠﻴﻠﺶ ﻛﻦ ، اﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﮕﺬاﺭﻳﺪ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﻭش ﻭﻗﺖ ﮔﺬاﺷﺘﻲ ، ﺗﻆﺎﻫﺮ ﻛﻦ ﻭاﺳﺖ اﻫﻤﻴﺘﻲ ﻧﺪاﺭﻩ ، و ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﻭ ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺭا و ﺳﺎﺩﻩ و ﺩﺭ ﻛﻤﺘﺮﻳﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻤﻜﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﺵ ﻓﻬﻤﻴﺪﻱ ، ﺣﺎﻻ مرتضی برای تمثیل و خرفهمی ما ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻋﻴﻦ اﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻧﻮ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﺭاﻳﺶ ﺩﺧﺘﺮا ﮔﻔﺖ ، اﺳﺎﺳﺎ ! ﺁﺭاﻳﺸﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﺑﻴﺎﺩ ، ﺣﺎﺻﻞ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺯﻣﺎﻧﻪ ، بدرد نمیخوره . ﻭﻗﺖ ﺑﺬاﺭﻳﻦ ﻭﻟﻲ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻭﻗﺖ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ !

مرتضی میگفت شب یلدا یادته؟ گفتم فیلمش؟ نگام کرد، مکث کرد، گفتم خوب؟ گفت یه تیکه اش بود، زنه به مرده میگفت بذار گذشته حسابی اذیتت کنه، ولی آروم باش، آروم تحمل کن، برو تو گذشته، مرور کن، انقدر مرور کن، که خسته بشی، بعد که حسابی خسته شدی، میرسی یه جایی که دیگه بهش فکر نمیکنی.

اونجا جاییه که پرونده بسته میشه، ازونجا به بعد دیگه تو نیستی که تو گذشته سرک میکشی، این گذشته است که هر از چند وقت سرک میکشه!

گفتم خوب؟ گفت یه فیلمم بود، همون یارو رز تو تایتانیک بازی کرده بود، گفتم تایتانیک؟ گفت نه، ولی دختره همون بود، گفتم خوب؟ گفت یه جاش بود میگفت بعضی چیزا هست ، مثل یه تیکه سنگ کوچولوعه تو کفشت، یا شایدم تو جیبت.

مصطفی گفت مهندس سنگ کوچیک تو کفش، یا تو جیب خیلی فرق میکنه ها، کدومش بالاخره؟ 

مرتضی گفت من دارم ماه رو نشونت میدم با انگشتم، تو یه جای اینکه به مسیر انگشت من نگاه کنی، زل زدی به نوک انگشتم، درگیر جزئیات نشو، حکمت رو دریاب!

گفتیم خوب؟ گفت آره میگفت مثل یه تیکه سنگه، وقتی آروم راه میری، اذیتت میکنه، حضورشو حس میکنی، وقتی تندتر قدم میزنی، درگیر که میشی، بعد از یه مدت میبینی دیگه اذیتت نمیکنه، اصلا یادت میره، با خودت میگی حتما افتاده، بعد یه جا که آروم گرفتی، میبینی دوباره انگار هست اون سنگ ریزه هه!

گفتیم خوب؟ گفت یه متنی بود، درباره افسردگی، گفتم خوب؟ گفت میگفت افسردگی برخلاف اسمش، اصلا یه موجود آروم نیست، یه غولیه که نشسته رو شونه هات، موجود موذی ای هم هست، گردنتو فشار میده، انگار نتونی نفس بکشی، تو همون فازی که به طرف گفتن توصیف کن افسردگیتو، گفت انگار داری غرق میشی، نفس نمیتونی بکشی، ولی آبی در کار نیست، تو همین هوای دور و برت داری غرق میشی، گفتیم خوب؟ گفت آره، میگفت گاهی گردنتو ول میکنه، واسه لحظاتی، وسط پیاده رو که داری قدم میزنی، حس میکنی همه چیز درست شده، حس میکنی واسه همیشه از دستش رها شدی، تا اینکه دوباره سر چهارراه که رسیدی، میبینی دوباره گردنتو گرفته.

گفتیم خوب؟ گفت جالب نیست؟ گفتیم چی؟ سه تا آدم مختلف، سه تا روایت مشابه رو با ادبیات متفاوت، از یه مفاهیم شبیه به هم توصیف کردن، مصطفی گفت تلخ شدی مهندس، مرتضی گفت زندگی بالا داره، پایین داره، بعد خندید، دستشو آورد پایین حدودای کمرش، گفت وسط داره، ایف یو نو وات آی مین، مصطفی گفت همه چیز رو باید به وسط تنه ربط بدیا، مرتضی خندید، از ته دل خندید، من هم خندیدم، مصطفی هم خندید !

تنها دلیلی که خوشحالم مونث نیستم، اینه که مونثات، موجودات جالب، هیجان انگیز، اعصاب خوردکن و قابل اکتشافی هستن، ولی ماها خیلی ساده و کسل کننده ایم