علیرضا

خارج از پست

طی تحقیقاتی ثابت شده آدما هرچی خوشکل ترن دیرتر جواب مسیج میدن . من خودم همیشه بلادرنگ جواب میدم دیگه شما خودت بقیه شو حساب کن

۷ مطلب با موضوع «مصطفی» ثبت شده است

نوجوون بودیم و تازه عشق رو شناخته بودیم، روزهایی بود که مغرور بودیم که بزرگ شدیم و برای اولین بار شب‌ها تا دیروقت تو خیابون میموندیم و حرف میزدیم، با مصطفی تو خیابون راه میرفتیم و هوا تاریک بود. مصطفی گفت "آقا دیگه فایده‌ای نداره دنبال دختر افتادن، بیا از عشق فرار کنیم، میگن اینطوری عشق میفته دنبالت." گفتم خب حالا از کی فرار کنیم؟ گفت تو از دختر همسایتون که میخوایش فرار کن منم از فلانی! تا اینو گفتیم چنتا خانم تو سیاهی شب افتادن دنبالمون. برگشتم عقب نگاه کردم گفتم مصطفی کسی از فرار کردن نتیجه ای هم گرفته؟ گفت نمیدونم ولی میگن گرفتن! گفتم پشت سرتو نگاه کن ۴تا دختر افتادن دنبالمون یعنی به این زودی معجزه کرد؟ گفت داداااش بمن ایمان بیار، حالا باید خودتو رها کنی تا عشق تورو پیدا کنه، گفتم یعنی چی؟ گفت آروم راه برو تا بهمون برسن خره! تا آروم‌ راه رفتیم سرعت حرکت خانم‌ها بیشتر شد و چهره مصطفی مطمئن‌تر از نسخه شفابخشش برای ما!

با چهره‌ای به مانند کفتار با نیشی دریده شل کردیم تا بهمون برسن و خوشحال منتظر شدیم‌ که شَتَرَق چیزی از پشت بر پس کله من و مصطفی نشست!

"کجا موندید توله سگا تا این وقت شب نمیخواید بیاید خونه؟"

خب عشق نصیبمون نشد اما پس گردنی و کتک از خوهر مادر خودمون نصیبمون شد تا این نسخه مصطفی هم بی نتیجه بمونه

مصطفی گفت میدونی چیه ؟ 

مرتضی گفت نه نمیدونم ولی بگو که بدونم !

مصطفی ادامه داد و گفت داشتم به این فکر میکردم که  ﻧﻮﺩ و ﻧﻪ ﺩﺭﺻﺪ ﺑﺤﺚ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻳﻪ ﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺳﺎﺩﻩ و ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ اﺻﻼ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﻤﻴﺎﻥ ﻛﻪ اﺩاﻣﻪ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﻦ!

مرتضی یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و هیچی نگفت !

منم رو کردم به مصطفی و گفتم "گه نخور!"

گفت باشه و دیگه هیچی نگفت!

مرتضی میگفت شب یلدا یادته؟ گفتم فیلمش؟ نگام کرد، مکث کرد، گفتم خوب؟ گفت یه تیکه اش بود، زنه به مرده میگفت بذار گذشته حسابی اذیتت کنه، ولی آروم باش، آروم تحمل کن، برو تو گذشته، مرور کن، انقدر مرور کن، که خسته بشی، بعد که حسابی خسته شدی، میرسی یه جایی که دیگه بهش فکر نمیکنی.

اونجا جاییه که پرونده بسته میشه، ازونجا به بعد دیگه تو نیستی که تو گذشته سرک میکشی، این گذشته است که هر از چند وقت سرک میکشه!

گفتم خوب؟ گفت یه فیلمم بود، همون یارو رز تو تایتانیک بازی کرده بود، گفتم تایتانیک؟ گفت نه، ولی دختره همون بود، گفتم خوب؟ گفت یه جاش بود میگفت بعضی چیزا هست ، مثل یه تیکه سنگ کوچولوعه تو کفشت، یا شایدم تو جیبت.

مصطفی گفت مهندس سنگ کوچیک تو کفش، یا تو جیب خیلی فرق میکنه ها، کدومش بالاخره؟ 

مرتضی گفت من دارم ماه رو نشونت میدم با انگشتم، تو یه جای اینکه به مسیر انگشت من نگاه کنی، زل زدی به نوک انگشتم، درگیر جزئیات نشو، حکمت رو دریاب!

گفتیم خوب؟ گفت آره میگفت مثل یه تیکه سنگه، وقتی آروم راه میری، اذیتت میکنه، حضورشو حس میکنی، وقتی تندتر قدم میزنی، درگیر که میشی، بعد از یه مدت میبینی دیگه اذیتت نمیکنه، اصلا یادت میره، با خودت میگی حتما افتاده، بعد یه جا که آروم گرفتی، میبینی دوباره انگار هست اون سنگ ریزه هه!

گفتیم خوب؟ گفت یه متنی بود، درباره افسردگی، گفتم خوب؟ گفت میگفت افسردگی برخلاف اسمش، اصلا یه موجود آروم نیست، یه غولیه که نشسته رو شونه هات، موجود موذی ای هم هست، گردنتو فشار میده، انگار نتونی نفس بکشی، تو همون فازی که به طرف گفتن توصیف کن افسردگیتو، گفت انگار داری غرق میشی، نفس نمیتونی بکشی، ولی آبی در کار نیست، تو همین هوای دور و برت داری غرق میشی، گفتیم خوب؟ گفت آره، میگفت گاهی گردنتو ول میکنه، واسه لحظاتی، وسط پیاده رو که داری قدم میزنی، حس میکنی همه چیز درست شده، حس میکنی واسه همیشه از دستش رها شدی، تا اینکه دوباره سر چهارراه که رسیدی، میبینی دوباره گردنتو گرفته.

گفتیم خوب؟ گفت جالب نیست؟ گفتیم چی؟ سه تا آدم مختلف، سه تا روایت مشابه رو با ادبیات متفاوت، از یه مفاهیم شبیه به هم توصیف کردن، مصطفی گفت تلخ شدی مهندس، مرتضی گفت زندگی بالا داره، پایین داره، بعد خندید، دستشو آورد پایین حدودای کمرش، گفت وسط داره، ایف یو نو وات آی مین، مصطفی گفت همه چیز رو باید به وسط تنه ربط بدیا، مرتضی خندید، از ته دل خندید، من هم خندیدم، مصطفی هم خندید !

میگفت تفاهم و این حرفا دری وریه، آدمها بنده موقعیتن!
میتونستی تو دانشگاه خیلی کلیشه‌ای تنه به تنه‌ش بزنی و جزوه‌هاشو بریزی زمین و نگاه تو نگاه و عاشقی، یا غروب همون روز از خستگی ولو شی تو تاکسی و بشینه کنارت و بوی تنت و آویزون شدنت رو تنش و تنفر و فرار همیشگی!
میگفت آدما بنده موقعیتهایی هستن که خواسته و ناخواسته گرفتارشون کرده. میگفت حتی عشقم یه گرفتاریه. گرفتاری که شیرینه. میگفت میتونست همون موقعیتی که برای اون افتاد و شد معشوقش برای منم بیفته، اما‌ برای من برعکسش افتاد. میگفت و میگفت تا خوابش برد. مصطفی رو میگم!
خوشگلی دیگه ملاک نیست، اصن نمیشه اعتماد کرد به این دخترا، از بس که آرایش دارن، عمل دارن، مثلا همین گوگوش خودمون، مثل پنجه مهتاب، یا همین شهره، اندازه منشور کوروش سن داره، یا مثلا لیلا فروهر، نصفش کنی رگه های داخلشو بشموری اندازه درخت سکویا قدمت داره، اما همشون خوشگل مثل چی، ولی خوب یه بار دیگه صورتشونو بکشن استغفرالله ناف و چیزشون میاد رو لپشون!

امروز مصطفی رو دیدم اومدم یه قضیه رو تعریف کنم گفتم راستی... گفت نه
خود به خود بحث تموم شد.
البته الانم که فکر میکنم جواب اصلی و مختصرش همون "نه" یی هست که اون بیشعور گفت ، ولی باید میذاشت من جمله م تموم شه !