تاکید بر محبتی خالص

یه ارشیو از پست هام برام مونده ! 
اگه روزی بهم بگن فرضا تو وبلاگ فقط اجازه داری یه پست ارسال کنی و همه اونو ببینن بدون شک من اینو انتخاب میکردم. هر بار که جا عوض کردم یا اینکه پست ها پیش نویس شدن و به اصطلاح خودمون دوباره زندگی جدیدی شروع شد ، من اینو با خودم از زندگی های قدیمی حمل میکردم به زندگی جدید !
دقیقا مثل الان -> یه ضرب المثل انگلیسی هست (کدوم فیلم بود که اینو میگفت؟) که آدم باید چند تا پنچری کوچیک داشته باشه تو زندگیش، چون آدمی که هیچ پنچری کوچیکی نداره، حتما داره یه پنچری بزرگ رو پنهون میکنه.
منم بچه که بودم، دارای پنچری هایی بودم، یکیش این بود که گچ میخوردم، سیمان هم میخوردم، یعنی دیوار گچی خونه رو گاز میزدم و میدونم گاز زدن دیوار کار سختیه، واسه همین میرفتم سراغ طاقچه، یه طاقچه کوچیک داشت خونمون.   
 مادرم وقتی میخواست بعد از ظهرها چرت بزنه دست منو با روسری میبست به دست خودش و منو کنار خودش میخوابوند ولی دلش نمیومد محکم گره بزنه، چون دستم درد میگرفت ؛ واسه همین شل گره میزد و باهوشی که من بودم، گره رو باز میکردم و میرفتم طاقچه رو گاز میزدم و اگه فکر میکنین که داشتم دندون درمیاوردم و دنبال یه چیزی بودم که لثه هامو بخارونه، باید بگم که گچ رو قورت میدادم و میخوردم.
 یه پنچری دیگه این بود که تا چهار سالگی حرف نمیزدم، یعنی حتی کلمه هم نمیگفتم !
 به قول مادرم، حتی تلاشی هم نمیکردم که بخوام کلمه ای رو تقلید کنم ، معمولا با دست اشاره میکردم و میفهمیدن چی میخوام، یعنی تولد دو سالگیم که پدرم بغلم کرد و ازم پرسید، که این همه کار و فداکاری و فلان کردم و اینجوری کردم که اونجوری شد و الان همه چیز رو براهه شما چه احساسی دارید؟ من حتی نگفتم "هِچ" ! و با دست به کیک اشاره کردم که کیک میخوام.
تا اینکه بعد از چهارسالگی، یه روز ساعت یازده از خواب بیدار شدم و اومدم تو آشپزخونه تو حیاط (آشپزخونه امون ته حیاط بود) و دستم رو تکیه دادم به چهارچوب در و پرسیدم، "نهار چی داریم؟".
به نظرم صبر کرده بودم که تمام قواعد و گرامر رو یاد بگیرم و یهو با جمله شروع کنم.
 البته اینا پنچری نیست، ولی جوری که زن عموم به روی مادرم میاورد، میتونست پنچری باشه: "فلانی بچه ات، نه به حرف میاد، گچ ام که میخوره، دکتر نمیخوای ببریش؟" البته مادرم خیلی روشنفکر منو برد دکتر؛ گفت آقای دکتر یه چیزی بدین بدم به این بچه که گچ نخوره. شاید بدنش چیزی احتیاج داره خوب، کلسیمی چیزی. دکترم گفته بود یعنی چی خانوم ؟ دارو نمیخواد ! نذار بخوره  و سر مادرم داد کشیده بود، یعنی میخوام بگم راه حل روسری گره زده شده به دست بچه، تا حدی تجویز دکتر هم بود.
ولی پنچری بزرگتر این بود که من بلد نبودم راه برم حتی. یعنی یه دمپایی ساخت کفش ملی داشتم، سبزرنگ، که وقتی پام میکردم، قدم اول خوب  بود، قدم دوم خوب  بود، اما قدم سوم از پام در میومد و این قضیه هم پدرم رو پیر کرد، هم مادرم رو، یعنی پدرم تکیه داده بود به پشتی، از سر کار اومده طور داشت چایی میخورد و میدید من از گوشه حال بلند شدم، خیلی ساکت، رفتم سر طاقچه یه گاز زدم، بعد شروع کردم به راه رفتن، بدون هیچ حرفی و بعد رفتم دمپایی رو پام کنم، و حتی نمیتونم راه برم و دمپاییم از پام در میاد !
بخش خوبی از شقیقه های پدرم سر همین سه تا پنچری بچه اش سفید شد، مادرم البته از گنجینه عشق مادریش استفاده کرد و فاز انکار برداشت که بچه ام خاصه.
 البته موقع ما همه چیز راه حل داشت، ولی راه حل ها مثل الان نبود که بچه رو بیارن یه گوشه، ازش بپرسن که "عزیزم چرا مثل آدم راه نمیری، پاهات که عیب و علتی که نداره که، آیا نکنه این عدم صحیح راه رفتنت ناشی از خلاهای عاطفیت باشه؟ " .
اون موقع راه حل ها اینجوری بود که همیشه از یه میخ داغ شروع میشد، و اینبار هم پدرم میخ رو از کشوی آشپزخونه برداشت و گذاشت رو اجاق تا داغ بشه و بعد کرد تو اون لنگه دمپایی که از پام در میومد و سوراخش کرد، بعد مادرم یه کش تنبون برداشت و کرد تو سوراخ دمپایی و ازون طرفم کش رو گره زد به مچ پای من. یعنی اینجوری، مساله، طرح، ازریابی، بررسی، و حل شد.
پدر و مادرم دوباره تکیه دادن به پشتی، پدرم دستشو انداخت گردن مادرم، مادرم یه نگاه عاشقانه به پدرم کرد و پدرم جواب نگاهشو داد و گفت "درست میشه خانوم (دو بار)" ، و جفتشون زل زدن به من، که ساکت وار، از گوشه اتاق بلند شدم، و رفتم لب طاقچه یه گاز زدم، و رفتم دم در، دمپایی رو کردم پام، و خودم کششو انداختم دور پام (تربیت شده بودم که خودم بتونم اینکارو بکنم . پدرم حدود سه کیلو موز سر همین ماجرا مصرف کرد، هر بار کش رو خودم میبستم، یه موز میداد بهم، هر وقت خودم نمیبستم، یه موز خودش میخورد، در واقع از غریضه ذاتی میل به حیات در من استفاده کرد، واسه تربیتم) .
و قدم اول، همه چیز درست پیش رفت، قدم دوم، همه چیز درست پیش رفت، قدم سوم، همه چیز خوب بود، و قدم چهارم، جایی بود که دوباره دمپایی درومد از پام، و من پابرهنه در حیاط روان بودم، با این تفاوت که دمپاییمم دنبال پام به زمین کشیده میشد و میومد .
صحنه سختی بود، ولی کاری که پدر و مادرم کردن این بود که عکس گرفتن، برای ثبت در تاریخ، که همه بدونن خانواده تمام تلاششو کرد که مشکل رو حل کنه، ولی بچه بلد نیست راه بره و انصافا همه هم قبول کردن ، واقعا بچه ای که چهارسالشه حرف نمیزنه، گچ هم میخوره، خوب قابل قبوله که راه هم نتونه بره .
نهایتا، من بعد از پنج یا شش ماه استخون ترکوندم، بزرگ شدم و دمپایی واسم کوچیک شد، تا دمپایی بزرگتری برام خریدن، و اینکه تونستم با دمپایی جدید راه برم، تحت الشعاع حرف زدن، و متوقف شدن گچ خوریم، قرار گرفت و فراموش شد.
تا اینکه همین چند وقت پیش، مادرم چمدون وسایل منو آورده بود پایین، و داشتیم نگاش میکردم، لباس ها و خرت و پرت های دوران بچه گیم .
تصور کن، اولین شلواری که توش ریده بودم هم اونجا حضور داشت، و گفتیم و خندیدیم و گفتیم بسه نشاط رفت . بریم، من رفتم تو اتاق، و مادرم موند بالاسر چمدون و من بعد از نیمساعت برگشتم دیدم مادرم بالاسر چمدون نشسته داره گریه میکنه ، و وقتی میگم گریه منظورم چشم خیس نیست، مثل ابر بهار داشت گریه میکرد.
 گفتم چیشده مامان ؟ مادرم یه جفت دمپایی کوچیک رو نشونم داد، که یکیش کش داشت، و ماجرا رو واسم تعریف کرد که هر بار این لنگه اش از پات در میومد (طبیعتا انتظار نداشتین خاطرات قبل از حرف افتادنم یادم باشه که)
من گفتم خوب حالا که چی؟ که دمپایی رو برگردوند و دیدم هر دو قالب کف دمپاییا واسه یه پاست، یعنی جفتشو واسه چپ زدن، یعنی اون تقارن کف دمپایی ها، که باید واسه پای چپ و راست متقارن باشه رعایت نشده، و دلیل اینکه از پام در میومده همین بود.
من خندیدم و مادرم هنوز گریه میکرد و میگفت ببین، توی اون چند ماه چقدر مچ پای بچه ام بابت این کش اذیت شده، و من یه بارم با خودم فکر نکردم شاید تو بلدی راه بری، شاید دمپایی اش مشکل داره، منو بغل کرد و من واسه ده دقیقه داشتم سعی میکردم که بگم عیب نداره عزیزم ، مشکلی نیست !.
بعدها با خودم فکر میکردم، که آدمیم مثل سایر آدمیان، با ویژگی های مثبت، و تاکید کنم کوله باری از ویژگی های مثبت، با یه سری چمدون پشت سرم از چیزهایی که شاید هیچ وقت نتونم برای کسی تعریفش کنم . از کارهایی که نباید میکردم و کردم و همه پنچری های اینچنینی.
و آدمی تو این دنیا هست، که منو به قدری دوست داره که بعد از بیست  سال، ازینکه یادش بیاد که یه کشی ممکنه مچ پای منو اذیت کرده باشه، میشینه مثل ابر بهار گریه میکنه. آدمی که بیشتر از هر آدم دیگه ای ممکنه همه چمدون هایی که خودت فکر میکنی ازش خبر نداره رو خبر داشته باشه و باز دوستت داره.
مثل همون مدینه فاضله ای که آدمی به دنبال کسیه که صاف تو چشاش نگاه کنه و به جای اینکه بگه "میدونم یه چیز الکییی، ولی من میخوامت" بگه "همین آدمی که هستی رو میخوام"، و به این فکر کردم که ما به دنیا که اومدیم، بدون اینکه هیچ تلاشی بکنیم این مدینه فاضله رو داشتیم، چشمامونو بستیم و داد کشیدیم و دستامونو تو هوا تکون دادیم و یکی اومده و این مدینه فاضله رو بهمون داده، و حالا ازون زمان به بعد، ناخودآگاه، دوباره دنبال همون مدینه فاضله ای هستیم که هر چی بزرگ و بزرگ تر شدیم بیشتر به این نتیجه رسیدیم که دیگه وجود نداره و نیست.
ازینجا به بعد آدمهایی بودن که احتمالا ایمان و باورشون قطع نشده، اینا هموناتن که به نظریه دِ وان، معتقدن، آدمای دیگه ای بودن که باورشون واقع گرایانه تر بوده، اینا به دِ وانز معتقدن، و نهایتا آدمای دیگه ای بودن که میگن همه چیز تموم شد، دیگه هیچ علاقه بدون قید و شرطی وجود نداره، که اگه وجود داشت، دیگه ما بهش عادت نداشتیم، و هر کدوم ازین دسته ها هم مسیر خودشونو رفتن .
اما ازون روز به بعد، هر بار که با لحن تمسخر آمیزی شنیدم "مردها به دنبال مادر میگردن"، (البته بیشتر شنیدم: مردهای ایرانی به دنبال مادر میگردن)، اولین واکنشم این بوده که خندیدم، بسته به جمعی که توش بودم، تا واکنش های چهارم و پنجمم هم این بوده که همچنان بخندم، ولی جاهایی هم بوده که تهش سکوتمو شکستم و گفتم: ببین ، کسی دنبال این نیست که کسی واسش قرمه سبزی بپزه، یا لباساشو از اتاق خوابش جمع کنه و ببره بشوره، اینه که مردها دنبال مادر میگردن، یعنی اگه تونستی حتی واسه لحظاتی کوتاه کاری کنی که مرد زندگیت باور کنه، که خود خود خودش رو میخوای، نه الزاما موقعیت اجتماعیشو، نه پولشو، نه تیپ و قیافه اشو، جوری که تو بغلت گریه اش بگیره، مطمئن باش، اگه به مادرش خیانت کنه، به تو هم میکنه. این بحث رو خیلی بیشتر ازین میشه ادامه داد، ولی خب تا همینجا کفایت میکنه دیگه.
پـی نوشت : از کجا به کجا رسیدم؟
الان نوشت : 1730 کلمه خوندینا :) خسته نباشید 
Neo Ted
چقدر پیر شدی رفیق [ یه پک به سیگار زده و تو صورتت فوت میکند ]

سیگار تو مکان عمومی ممنوعه ، بی فرهنگ و تارزان اجتماعی :|

Neo Ted
مگه آلمانه پیزوری؟! اینجا ایرانه یه گربه‌ی ۷ هزار ساله :|| [ مجددا چند فوت در سر و صورت او پیاده میکند ]

یه مثلی هست گاهی اوقات ابوی استفاده میکنه :|

میگن آقا گاو اگه کت و شلوار تنش بدن ، ببرنش تهران ، بازم گاوه :| :D

صخره .
هزار و هفتصد و سی کلمه خوندیم ولی خیلی چسبید
انقدری که نفهمیدیم کی تموم شد

خودمم هنگ کردم که موقعی که دیدم 1730 تا کلمه شده :|

صخره .
وبلاگتم خیلی خوشگل شده و خیلی خوبه که لطف کنی و مثل ادم نگهش داری
نه با یه دونه پست با کامنتای بسته:|

i promise sakhi

Nelii 💉📚
حقیقتشو بگم اونجا که معلوم شد جفت دمپاییا واسه یه پا بوده، کلی خندیدم:-D
ولی خیلی پستت چسبید،دمت گرم:)

چطوری دکی ؟

فک کن چالش دو نسل بوده همون کف دمپایی :))
مخلصم دکتر جان

آقای سین
عالی بود :) واقعا عالی بود

چاکرم :))

divane !!
این رو دوبار دیگه قبلا خونده بودم و حالا بار سوم بود!
و سه برابر لذت بردم.
واسه همینه که حالا تا جایی که میتونم(که خیلی وقتا نمیتونم) از مشکلات کوچیک و بزرگ زندگیم واسشون نمیگم(مامان و بابا) چون من بزرگ میشم و یادم میره اما اونا ممکنه بیست سال بعد بشینن پای یه چمدون و واسه مچ پای من گریه کنن.

اصلا دنیایی که اون دو نفر دارن ، نمونه کامل حس خداوند بودن از لحاظ گذشت و عشقه :)

فاطمه
اینو یبار دیگه ام خوندم ولی اینبار علی طعمش فرق میکرد خیلی فرق میکرد این بار با عشق خوندمش
خیلی بهم حال داد
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
یه سر دارم هزار گودال
آخرین مطالب
I am a man who will fight for You
عجیب غریب ! مسئله اینست !
کلا دچارم ...
تاکید بر محبتی خالص
عین خیالمه
چیست !؟
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان