مایع مذکور

تقریبا ظهر بود. مدرسه ابتدایی پسرانه تعطیل شده بود. پسرک هفت یا هشت ساله ای را دیدم که پشتش را به دیوار چسبانده بود و گریه میکرد.  پسر بچه های دیگر، با خنده و هیاهو، سعی میکردند او را از دیوار جدا کنند. توجهم جلب شد و بطرفشان رفتم. 

پرسیدم چرا گریه میکنی؟

یکی از آن وروجکها بلند داد زد شلوارشو خیس کرده. این را گفت و همه با هم خندیدند. 

پسرک، به دیوار چسبیده، هق هق میکرد . 

آن شیاطین خندان را از او دور کردم. طفلک جایش را خیس کرده بود. شماره تلفن پدرش را حفظ بود. با او تماس گرفتم و تا رسیدن پدر کنار پسرک ماندم...

یاد کودکیم افتادم.

در سالهای آغازین دوره ابتدایی، یکی از دغدغه هایم در راه مدرسه، نگهداری بی نقص و بدون نشتی، از مایع بی رحمی بود که آن را در مثانه ام حمل میکردم.

همیشه به محض رسیدن به خانه یا مدرسه، بلافاصله خود را به موال میرساندم و از شل کردن عضلات مثانه لذت میبردم.

صبحها، اگر کمی دیر به مدرسه میرسیدم و یا مجبور میشدم برای رفتن به مستراح، آخر صف متشکل از بچه هایی شبیه خودم در مدرسه قرار بگیرم، دیگر هیچ تضمینی برای نمناک نشدن لباسهایم وجود نداشت.

ظهرها که به خانه میرسیدم، دستم را روی دکمه زنگ میگذاشتم و بر نمیداشتم. اینطوری اهل خانه میفهمیدند که عنقریب است که شیر اطمینان عمل کند و حاصل تلاش من برای حفظ محموله ام از بین برود. 

یک روز، وقتی با حداکثر ظرفیت به در خانه مان رسیدم و طبق معمول انگشت بر روی دکمه زنگ گذاشته بودم، برادر بزرگترم از پنجره طبقه دوم سرش را بیرون آورد و قهقهه زنان فریاد زد باز کنید .. درو باز کنید . شاشیییید .. شاشییید ..  😄

خب در اینجا باید این توضیح را اضافه کنم که در آن دوران خبری از این همه وسایل و تجهیزات و شبکه های سرگرم کننده نبود و من افتخار این را داشتم که گاهی اوقات به عنوان یک وسیله بازی و شادی برای برادر بزرگم و تاج سرم نقش آفرینی کنم. ظاهرا آنروز یکی از همان اوقات بود ..

به هر حال، هیجان ناشی از شوق دیدن قهقهه برادر همان و احساس یک گرمای شیرین از کشاله ران و ساق پایم، همان. 

در حالی که او را بدون پلک زدن نگاه میکردم، همه شلوار و هر چه در آن بود خیس کردم.

ولی این تنها مورد از خرابکاری من نبود . 

کلاس دوم ابتدایی بودم . در کلاس نشسته بودم و معلم مشغول پرسش درس از بچه ها بود. مثانه ام طبق معمول، مثل خروس بی محل، بی موقع شروع به ارسال سیگنال به مغزم میکرد و هر چه میگذشت فواصل زمانی ارسال سیگنال کوتاه تر میشد. از معلم اجازه خواستم که بیرون بروم . 

من : آقا اجازه !؟

آقای رحمتی : چیه ؟

من : اجازه بریم دششششویی !؟

آقای رحمتی : بشین سر جات . میخوای از امتحان در بری ؟ من خودم هفت خط روزگارم

من : آقا اجازه آخه داره میریزه ..

آقای رحمتی : گفتم بتمرگ !!! .. 

و من تمرگیدم سر جام . 

آقای رحمتی داشت به ترتیب از همه بچه ها سوال میپرسید و هر چه به من نزدیکتر میشد مثانه ام بیقرار تر میشد . 

وقتی نوبت من شد و نامم را صدا کرد، از جا برخاسته، در چشمانش نگریسته و بی اختیار خود را خیس کردم. صدای خنده بچه ها بند نمی آمد . من، با دیدن شلوار و کفش و موزاییک های کف کلاس که خیس شده بودند، با حسی میان خجالت و بهت، بی اختیار با بچه ها همراه شده و قهقهه زدم . 

آقای رحمتی نزدیک آمد و وقتی اوضاع را دید با تعجب گفت : شاشیدی ؟؟؟ ِِ... و من همچنان میخندیدم 😄 

راستش  آنروزها , بعضی اوقات، خیس کردن شلوار هم میتوانست بهانه ای برای شادی باشد .. مثل حالا نبود ....

البته چند باری هم شبها، هنگام خواب، نقشه شوروی سابق قبل از فروپاشی، و آلمان شرقی را قبل از اتحاد آلمان، و به ترتیب بزرگی مساحت، همه کشورهای مشترک المنافع حاصل از فروپاشی شوروی را بر روی تشک رسم کردم. احتمالا دلیل فروپاشی بلوک شرق در آن زمان، من و مثانه ام و محصول کلیه هایم بوده ایم...

خلاصه تشک این بنده حقیر، اغلب روزها به بند رخت آویزان بود .

غرض اینکه، احوالات کودک شاشویی که امروز به پدرش تحویل دادم، خاطرات کودکی مملو از آن مایع مذکور را به یادم آورد . 

پی نوشت : باکی نیست. انیشتن و ادیسون هم در کودکی خود را خیس میکردند. 

حتی حدیث متواتر داریم که "آن حضرت" هم گاهی اوقات، اختیار بول از کف داده اند . 

مرا با خاطرات خودم دست نندازید .. 😂❤️

faram ...
:))

:))

معصو مه
رخدادها یه طرف... قلمت یه طرف...
حیف که نمینویسی.

ازین به بعد سعی میکنم باشم 


Nelii 💉📚
فقط خط آخر😄

:))
مگه بد میگم دکی جان ؟


Toktam Rashidi
:)))))

:))

منم منم مادرتون غذا اوردم براتون
خیلی وقت بود اینجوری صدای قهقهه خودمو نشنیده بودم.
بنویس لعنتی. بنویس که توپ مینویسی
[حتی پتانسیل اینو دارم که بگم بشاش لعنتی]

پ.ن:لازم به ذکر است که صدای قهقهه هایم باعث شد عسل بفهمد کسی خانه است و اکنون صدای جیغ عسل را شاهدیم:|
ناشناس
ناموس وار خندیدم :)))
دمت مثل شاشت گرم ..
هه :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
یه سر دارم هزار گودال
آخرین مطالب
او بیشتر اوقات با من سر ناسازگاری دارد
مایع مذکور
I am a man who will fight for You
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان